تبليغاتX
stretchtofit="true" فسا پاتوق
عاشقانه

 

قسم به عشقمــــــون قسم   همش برات دلواپســــم

قرار نبــود اینجوری شه  یه هو بشی همه کســــم

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شــدم

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

به ملاقات آمدم  ببین که دل سپرده داری

چگونه عمری از احساسه عشق شدی فراری

نگاهم کن دلم راعاشقانه هدیه کردم تو دریا باشو من جویبار عشقو در تو جاری

من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها من از بازی یک شعله ی سوزنده که آتش

زده بر دامان پروانه نمیترسم.

من از هیچ بودن ها  از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسانها میترسم.

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

من از عمق رفاقتها من از لطف صداقتها من من از بازیه نور در سینه ی بی قلبه

ظلمتها نمیترسم؛من از  حرفه جدایی ها برگه آشنایی ها من از میلاد تلخه بی وفایی ها

می ترسم.

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم.

شاید میگم تقصیره توست تا کم شه از جرمه خودم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:54  توسط رزا | 

جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود ، عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد.  قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند.

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق :

آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی؟                    

ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟                                                                 

 و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سو یش بودید حالا چرا چنین با او مخالفید؟

 همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند. تنها عقل و قلب در جلسه ماندند .

 عقل گفت : دیدی ای قلب ؟ همه ازعشق بیزارند ، ولی من متحر یم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی‌ ؟ قلب نالید و گفت : من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند و فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم ، پس من همیشه از عشق حمایت میکنم........!!!!!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 16:12  توسط رزا | 
 

 

این هم وب جدید من

رز عشق من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 9:40  توسط رزا | 

ديروز

باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه...

و اما امروز

باز باران بي ترانه با تمام بي کسي هاي شبانه مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه ...

 باز مي ايد صداي چک چک غم ، باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده نمي دانم...

نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟

نمي فهمم,

چرا مردم نميفهمند که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش  زيباست؟؟

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان.

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن میسوزد

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست.

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی

خود می کشد.

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد.

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و

مضارع ندارد

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد میشود.

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر میگذارد

از خود عشق پرسیدم عشق چیست؟ گفت فقط یک نگاه

هرگز نمي گيرد كسي در قلب من جاي تو را

هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را

خورشيد عشق تو هنوز سوزد مرا

سر تا زپاي در كوي راه زندگي روشن كند راه مرا

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:37  توسط رزا | 

کوچه های خلوت

بادی در حال وزیدن

گرمی نگاه از عشق را

به امید فردا ها فراموش نکن

از هزاران عشق نیک پروا کن

عشق بر آرزو ها خاکستر است

در امتداد کوچه های تاریک و سرد

عشق خیالی باورم نیست

اندوه عشق بر سرم نیست

سکوت را اختیار کن

در این عشق مرزی نیست .

 

 

 

دوباره سبز خواهم شد

در حلقه محاصره باران

و نگاه گیرای آفتاب

نوازشمان خواهد کرد

دوباره سبز خواهم شد

وغلغلک صبا را

خواهم خندید

با اشکهای

گاه و بیگاه آسمان

سایه درختان هزار معما را

باور خواهیم کرد

دوباره سبز خواهیم شد.

Roza

 

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
دوتا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی به لبای خسته ما
نمیتونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار
همه عشق منو تو قصه هست قصه دیوار
همیشه فاصله بوده بین دستای منو تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای منو تو
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند منو تو دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم می میریم

 

 

آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و اینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آعوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
 سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایقهای سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن ها مان در طراری و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
نهذن
سخن از زندگدگی نقره ای آولزی است
که سحرگاهان فواره کوچک میخواند
مت در آن جنگل سبز سیال است
شبی از خرگوشان وحشی و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدفهای پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقالان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و سکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظامت نیست
سخن از روز است و پنجرههای باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ما است
که پلی از پیغلم عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بعضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم از بلندیهای برج سپید خود
به زمین می نگرند.

رودها در جاری شدن،

و علفها در سبز شدن،

معنی پیدا می کنند؛

کوهها با قله ها،

دریاها با موجها،

جنگلها با د رختان،

و درختان با برگها،

زندگی می یابند؛

و انسانها همه با عشق،

و تنها با عشق،

معنی و زندگی می یابند؛

پس بار خدایا بر ما رحم کن؛

بر ما که می دانی ناتوانیم؛

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشیم؛

باشد که لقمه ای بیشتر نان در سفره نداشته باشیم؛

باشد که ...

اما هرگز نباشد که در دلمان عشق نباشد؛

هرگز نباشد....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 17:28  توسط رزا | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:27  توسط رزا | 

به همين آساني ...

عشقبازي به همين آساني است ...
كه گلي با چشمي
بلبلي با گوشي
رنگ زيباي خزان با روحي
نيش زنبور عسل با نوشي

كار همواره باران با دشت
برف با قله كوه
رود با ريشه بيد
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه اي با آهو
بركه اي با مهتاب
و نسيمي با زلف
دو كبوتر با هم
و شب و روز و طبعيت با ما

عشق بازي به همين آساني است ...
شاعري با كلماتي شيرين
دست آرام ونوازش بخش بر روي سري
پرسشي از اشكي
و چراغ شب يلداي كسي با شمعي

عشق بازي به همين آساني است ...
كه دلي را بخري
بفروشي مهري
شادماني را حراج كني
رنجها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بكني
و بپيچي همه را لاي حرير احساس
گره عشق به آنها بزني
مشتري هايت را با خود ببري تا لبخند

عشق بازي به همين آساني است ...

هر كه با پيش سلامي در اول صبح
هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري
هر كه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوشي
نمك خنده بر چهره در لحظه كار
عرضه سالم كالايي ارزان به همه
لقمه نان گوارايي از راه حلال
و خداحافظي شادي در آخر روز
و نگهداري يك خاطره خوش تا فردا
در ركوعي و سجودي با نيت شكر

عشق بازي به همين آساني است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:21  توسط رزا | 

 

تو عادت می كنی كم كم               به اين معراج وارونه

به اين كابوس بيداری                     كه شكل عشق می مونه

 

تو عادت می كنی كم كم               به اين احساس نفرينی

طلسم عشق نمی ذاره                بفهمی خواب می بينی

 

شبيه سايه ها می شی               حضورت رو نمی شناسی

نمی تونی خودت باشی                تو اين بازی احساسی

 

تو می ترسی ولی راهی               نمی بينی كه برگردی

نمی دونی كه جاپاتو                     كجای قصه گم كردی

 

گرفتار خودت می شی                  به آرومی تو می ميری

هنوز از پا نيفتاده                          شب تدفين می گيری

 

يه سنگ مرمر مشكی                   برات مرثيه می خونه

هميشه بود و عاشق بود               ولی امروز پشيمونه

 

يه گورستان بی زائر                      تمومت می كنه نم نم

يه چيزی تو دلت می گه                 تو عادت می كنی كم كم...

 

 

 

شمع خاموش تو رنگ رخ خصمانه توست              حاليا باز نگاهم همه پروانه توست

لحظه در پای نگاهت به درازا نرود                         ساعتی خانه نشين شو كه دلم خانه توست


آرزومند نگاه شب چشمان توام                           گرچه چشمت به بيان دل بيگانه توست

آرزو را اگر از خار غمت بود خسی                        غير از اين بود هما را همه بر شانه توست


فال من را اگر از قهوه تلخ تو نبود                          از كجا نقش اسيرم ته پيمانه توست

اين همه كوچه به كوچه غم دل می شنوی            تا كجا پشت سرم كوچ غريبانه توست...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 16:3  توسط رزا | 
roza

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم .............

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم ...........

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید ............................

یادم آمد که شبی باهم از ان کوچه گذشتیم پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم ...............

ساعتی بر لب ان جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت ...............

آسمان صاف و شب آرام       بخت خندان و زمان رام ........

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب  شاخه ها دست برآورده به مهتاب .....................................

شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن   آب آیینه ی عشق گذران است ..................

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش که فردا دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن.........

با تو گفتم حذر از عشق ؟      ندانم   سفر از پیش تو ؟     هرگز نتوانم ....

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد  چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم نه گسستم ......

باز گفتم که :

تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ...................

حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم ..............

اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید ......

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم......

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم نگرفتی از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ........

بی تو اما با چه حالی من از ان کوچه گذشتم !!!!!


روبروم نشستي اما از غريبه کم نداري

 

روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره

 

از صداي تو شنيدم که دلت دوستم نداره

 

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري

 

هرگز از روز جدايي سخني به لب نياري

 

حالا روبروم نشستي حرف تو فقط جدايي

 

تو قسم نخورده بودي که يه دنيا بي وفايي

 

تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو ميميره

 

نور يک ستاره يک شب جاي مهتاب و ميگيره

تو مگه قسم نخوردي ...

 

 

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند.